سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
خون های پاک شعله مقدس انقلاب را پیوسته بر افروخته تر خواهد کرد.
خون های پاک شعله مقدس انقلاب را پیوسته بر افروخته تر خواهد کرد.
قالب وبلاگ
   1   2   3      >

        بسم رب المهدی                                                         


 


به نام خدائی که عشق مجازی را برای رسیدن به عشق الهی


آفریده دنیا مانند مسافرخانه است و انسان مثل مسافری در حال عبور


از آن می باشد که بعد از اتمام عمر و آمدن اجل به سرای آخرت


و ابدیت خواهد شتافت .


پس ای انسان،یک مسافرت طولانی در پیش داری سفری که به تنهائی


آغاز می کنی و با غربت و تنهائی همراه است،حتی دوستان و نزدیکان


نیز نمی توانند کاری برایت انجام دهند تنها همراهت اعمالت و آن چیزی است 


 که در دنیا انجام داده ای و از دنیا با خود می بری.توشه ای که انسان


از این دنیا می برد عمل صالح و تقوای الهی است که قرآن می فرماید:


   توشه بردارید بدرستیکه بهترین توشه ها تقوای الهی است


[ یکشنبه 18/2/90 ] [ 9:28 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت :

قطعه62

ردیف اول

یادم آمد می گفتی

" قطعه همان غزل است اگر

سر نداشته باشد "

و تو همان غزل بودی ،

قطعه ...قطعه ... و بی سر...

کتاب قطعه.نشر سبزین



[ سه شنبه 6/2/90 ] [ 9:15 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]

... و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم


                                          از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،


در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم


نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن


آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم


سر به سوی آسمان می کنم،


                   معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،


                                                        پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،


به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،


گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته


نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،


هوای پریدن به سرم زده،


                             ندایی در من نجوا می کند،


                                                           باور کن فردا خواهد آمد


 



[ دوشنبه 9/12/89 ] [ 10:22 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]

 




  • می خواهم بروم. نمی دانم به کجا؟؟!!! دل من سیاه است، به سیاهی پر کلاغ. می دانم، خوب می دانم من غرق این دنیا شده ام، غرق این دنیای کثیف ولی در این دنیای کثیف دل من غریبانه شکست،زمانی که دخترکوچک همسایه زل زده بود به نان های خشک ریخته در روی زمین،زمانی که پسرِ واکس زنی برای خرید داروی مادرش، پی کفش های مردم در کوچه های شهر می دوید. من صد...ای قلب او را می شنوم،قلب پــاکی که منتظراست،منتظر دست شما،دست گرمی که آب کند اشک های یخ زده را بر صورت او، دستی که بگیرد دست های کوچک پیـنه بسته اش را در خود،آغوشی که پذیرا باشد برای هق هق فرزندی







  • [ شنبه 11/10/89 ] [ 5:53 عصر ] [ فاطمه ] [ نظر ]

     


    خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،


    آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،


    آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،


    آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،


    آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند


    و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،


    سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،


    تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…


    تا تنها امیدم تو شود


    چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :


    تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد


    تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم


     


    [ پنج شنبه 2/10/89 ] [ 5:19 عصر ] [ فاطمه ] [ نظر ]

    خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.


     


     


    خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟


     


    گفتم: اگر وقت داشته باشید.


     


    خدا لبخند زد،وقت من ابدی است.


     


    چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟


     


    -چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


     


    خدا پاسخ داد...


     


     


    این که آن ها از بودن در دوران کودکی ملمول می شوند


     


    عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.


     


    این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند


     


    و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی میکنند.


     


    این که با نگرانی نسبت به آینده


     


    زمان حال فراموش شان می شود.


     


    آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.


     


    این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد


     


    وچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.


     


    خداوند دست های مرا در دست گرفت


     


     و مدتی هر دو ساکت ماندیم.


     


    بعد پرسیدم...


     


    به عنوان خالق انسان ها،می خواهید آن ها چه درس هایی از زندگی را یادبگیرند؟


     


    خدا با لبخند پاسخ داد...


     


    یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.


     


    اما می توان محبوب دیگران شد.


     


    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.


     


    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،


     


    بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.


     


    یاد بگیرند که ظرف مدت چند ثانیه میتوانیم زخمیی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم،ایجاد کنیم


     


    و سال ها وقت خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.


     


    با بخشیدن،بخشش یاد بگیرند.


     


    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند


     


    اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.


     


    یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.


     


    یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند


     


    بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.


     


    و یاد بگیرند که من این جا هستم.


     


    همیشه... .


    [ یکشنبه 14/9/89 ] [ 10:46 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]

    تنهاتر از همیشه، پر از غصه. ولی با همه ی اینها خدای من امید دارم.امید به رحیمیتت.امید به قشنگ ترین اسمی که آفریده ای.امید به رحمة الله الواسعة .امید به اسم حسینت...

    خدایا!اگر بار سنگین گناهانم عامل رنجش و عذابم است جز تو چه کسی میتواند آنها را ببخشد و بارم را سبک کند؟ اگر گنه کارم دلیل بر دشمنی ام نیست.اگر تو از من روی برگردانی من چه کنم؟ اگر گناهانی که باعث مستجاب نشدن دعاهایم می شود را نبخشی وای بر من...

    خدایا تو مهربانتر و رحیمتر و غافر تر از آنی که به من رحم نکنی.

    خداوندا! کمکم کن.بهم صبر بده و در برابر سختی ها مقاومم کن.بار الها،خصومت و بدی و شر دشمنانم را به خودشان برگردان.به دوستانم خیر کثیر عطا فرما.پروردگارا، مرا بیامرز، پدر و مادرم را بیامرز، و پدر و مادرشان را نیز هم.و مومنین و مسلمین جهان را بیامرز.

    محبوب من، ما را لحظه ای به خودمان وامگذار و عاقبتمان را به خیر کن...


    [ پنج شنبه 18/6/89 ] [ 6:16 عصر ] [ فاطمه ] [ نظر ]

    به او گفتم چرا از عشق می نویسی؟ گفت:تا تو عاشقانه بخوانی.گفتم:چرا گلها در دل زمین مخفی شده اند؟ گفت:برای این که یاد زمین همیشه خوشبو بماند.ا


    گفتم:مرحم زخمهایت چیست؟ گفت:مرحم زخمهایم صبوری است.گفتم:کرخه را یادت هست؟ گفت:یاد قبرهای کنده در آن بخیر.گفتم:نخلهای کارون را یادت


    هست چه زیبا بودند؟گفت:عاشوراهایش زیباتر بودند.گفتم:طلائیه یادت هست؟گفت:با شقایقهایش آشنایم


    گفتم:سه راه شهادت؟ناله ای زد و گفت:آنجا میعادگاه هر عاشقی بود که با خدای خودش وعده شهادت می گذاشت. آنجا نقطه وصل آسمان به زمین بود.در انجا بود که ما همت را بدرقه کردیم.گفتم:دلم برای شلمچه تنگ است؟ گفت:یاد ستاره های اسمانش بخیر .یاد خرازی بخیر.یاد کربلای پنج بخیر.یاد ندای یا زهرا(س)بخیر.گفتم:فکه......؟ گفت:خوشا آنان که رمل های گرم سجاده عروجشان شد.او رفت و من فریاد زدم :کجا؟ گفتا:به خون.گفتم:کی؟ گفتا: کنون.گفتم:چرا؟گفتا:جنون.گفتم:نرو.خندید ورفت............


    [ پنج شنبه 13/3/89 ] [ 10:54 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]
    ما بی شناسنامه نیستیم، اولاد زجر کشیده آل عبا، فرزندان زندانهای بی نام و نشان و حبس ها و دخمه های فراموش،

     ما بی شناسنامه نیستیم اهل قنوتیم، ساکن دهستان نیایش و بچه جنوب عشقیم، کبوتران قباپوشی که بال در خون شهیدان کربلا نهاده ایم و عمری بر شاخه ها مرثیه خوان ذبح بنی آدم ، ما از امتزاج دو ایمان بدوی روستائی از تصادم دو عدم ساده بوجود آمده ایم، با هیچ کس هیچ فرقی نداریم و نمازمان را اول وقت می خوانیم.
    ما محصول آن لحظاتی هستیم که خسته از بیل و رنجور از داس خیمه دعائی برافراشته اند، ما ساده‌نشینان کاخ ویرانه فقر و فنائیم. پنجره هائی که روبسوی افق سبز توکل باز می شوند، ما مثل کتابی در هر گوشه خاک و در هر لحظه از روزگار باز می شویم و دیگران را از خود باخبر می کنیم.
    ما مثل وضو ساده و پاکیم، عین اقطار بی آلایش و معصومیم، ما را میشود در هر گوشه مسجد پیدا کرد. در هر جنسی جستجو نمود، با هر دردی دریافت، ما مثل تلاوت غمگینیم، مثل تکبیر حالت خنجر داریم، و دوستان ما شیران روز و پارسایان شبند، از نوح ببعد تا کربلا و هویزه وتا هویزه حضور داریم، پشت هر سنگی روییده ایم، با هر بوته ای رسیده ایم، بر هر شاخی بر داده ایم، ما در این آب و خاک سبز می شویم ما بی شناسنامه نیستیم.


    [ پنج شنبه 12/1/89 ] [ 9:2 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]

    [ پنج شنبه 12/1/89 ] [ 9:1 صبح ] [ فاطمه ] [ نظر ]
       1   2   3      >
    .: Weblog Themes By Pichak :.

    درباره وبلاگ